نوید
یک شعر قدیمی :
گویی سحر
به پنجره نزدیک است
_ که شب
ز هول
جامه می درد،
استغاثه به افلاک می کند
وز دامن سیاه خود
با شتاب
خون هزار ستاره را
پاک می کند
های ! شب !
زخم سیاه را چه سود مرهمی ؟
آنک سحر
چرکبار سینه ات را
تیغ می زند
می درد
هزار چاک می کند
نشسته غبار انتظار
اگرچه به قاب پنجره
_ ولی
نفس های گرم سحر
شیشه را "ها" می زند،
نمناک می کند
گویی
سحر به پنجره نزدیک است
اللهم عجل لولیک الفرج
سیاه
بی هیچ قضاوتی نسبت به هیچ فرد و گروهی
(١)
سبز و قرمز و
آبی و سپید
من برگه ام سیاه نبود !
چرا
روزگارم سیاه شد ؟
(٢)
سبز و قرمز و
آبی و سپید
یکی یکی شکست
مدادهای رنگی
تلخ است
ولی ناچار
سیاه می نویسم
خاطره ها را
زخم شعار
شعور من زخمی ست
مرهم اگر ندارید ،
فرقی نمی کند
سبز و قرمز و
آبی و سپید ،
با رنگ های سیاسی
روی شعورم ، شعار نمالید
هر بار که پاک می کنم
زخمم
تازه می شود
گفت و گو
١
روزهای جنگ ، خندید :
" بوی شیر ِ دهانت ... "
گفتم :
" دندان شیری ام
گرگ می درد "
دیروز می گریست :
" نیش زبانت ... "
گفتم :
" دندان نیشم
کفتار می درد "
امروز ولی
دندان عقلم
چنان کند است
که چرت کسی را هم
پاره نمی کند
٢
کور باش !
دور باش !
بنزهای ضد گلوله
ارابۀ خدایان
جناب گرگ
افطار می دهد
کفتارها دعوتند
با نقاب سجاده
به صرف برّه
خندید :
"بفرما ! ...
... صرف کن ! "
گفتم :
" برّه ام ، برّه ای ، برّه است ،
برّه ایم ، برّه اید ، برّه اند "
کهکشان سکوت
این برکۀ سکوت
کهکشان توست
گاهی
قلاب من
به واژه ای گیر می کند ،
وازه های قلابی
منظومه میشوند ،
منظومه ها
دور تو می گردند
این واژه های زمینی
منظومه هم اگر باشند ،
همیشه حول محور "خود"
گیج می زنند
حالا خودت بگو
کدام
به تو نزدیکترند ؟
واژه ها ؟
منظومه ها ؟
یا سکوت ؟
شراب شعر
شراب شعر
مواد لازم :
خیال سبز و
چند کلمه
طرز تهیه :
کلمه ها را بپز
روی آن خیال بپاش
و کمی عرق بریز
در قالب روز ،
حرارت کافی ،
.
.
.
در کوزه بگذار ،
آبش گوارا !
- تلخ است ولی برایش تره خرد نمی کنند -
- بی دستمال یزدی پامال می شوی -
بوی پهن
های !
همشهریان ادکلن و
دود و فست فود
در ده ما
بوی پهن یعنی :
گاو صمد
آیه های سبز را
سپید
تفسیر می کند
و آیه های سپید را
مُنیر
پنیر می زند
یعنی :
تنور کل ابرام
هنوز می تپد
و مش حَوّا
از آیه های زرد
نان می پزد
فردا صمد
بغچۀ چاشت را که باز کند
صحرا
پر می شود
از عطر آیه ها
********
لهجۀ ما
لهجۀ جیرجیرکی ست بر منار علف
که شب ها
اذان می سراید
و کوه و دره و ماه و
مش حسن و
بی بی و گلبهار و
شب پره و
کرم شب تاب
نماز شب را
به همین لهجه می خوانند
********
های !
همشهریان برَند و
باربی های دربند
این وصله ها
بوسۀ کوه است
وقتی که خسته به پای
صفدر ِچوپان
می افتد
یا دعای داس
وقتی به دامن عذرا
دخیل می زند
یا اشک عذرا
وقتی نگاهش را
به جیب خالی صفدر
می دوزد
********
هرجند ژنده پوش
مترسک ما ، از کلاغ ها
حق السکوت نمی گیرد
اینجا ...
...
اینجا فقط باد
گاهی
کلاهبردار است
براده های کودکی
" آقا یه آدامس ... "
" خانوم ............. "
نمی داند
سینۀ چند خیابان را
مکیده
چند سمفونی بوق ،
لالایی اش
چند پیاده رو ،
دایه
چند چراغ سبز
چند پل عابر
چند پله برقی
چند خط کشی ،
هم بازی
ولی
حالا که قدش
به تابلوی ورود ممنوع
می رسد
بُراده های کودکی را
تیزتر
به چشم شهر می پاشد :
" فیلم ، عکس ، ورق ، ... "
مترو
ایستگاه اول
اژدهای مسافرکش /
معده اش خالی / نعره می زند / می آید / آدمک ها را / می بلعد
...
یکی شیهه اش سَر می رود / یکی سُمش عود می کند
زنی لای دست و پا / نجابتش تیر می کشد
پیر تکیه می زند / به ارتفاع غرورش
آخرین صندلی را / لوک خوش شانس / فتح کرده است
...
توی ایستگاه / مردی / به غیرتش گیر می کند
ایستگاه دوم
چشم های باربی / باز لایتر می چرد /
گوش باز لایتر "دامب و دومب " می جود
لای هفت کوتوله / سفید برفی آب می شود
حیای شنل قرمزی / لو - باتری می زند /
خط چشمش/ به گرگ / اس ام اس می دهد
ایستگاه بعدی
عکس لختی / فیلم جفتی / چشم خام / ... / تیر بلاتوث
ایستگاه بعدی
یک طویله پینوکیو
ایستگاه بعدی
" هل نده ! " / " هوی ی ی ی ! " / " میله مو ول کن ! "
" ا َه ! .... نکن ! ... لوس ! "
"وای ! ... کفشم ! کفشم ! " /
پیرزن لای در / سیندرلا می شود
ایستگاه آخر
روی هیکل مترو / اژدها عق می زند :
لوک های خوش غیرت / گرگ های ناقلا / بازلایتر کراکی /
خط چشم های دوپا / پنکیک هفت قلو /
باربی های نخ نما / .../ مستعمل و / ... / دست دوم و / ... / اشتراکی
...
زنی نجابتش را / وصله می زند
...
یکی ارتفاع غرورش / درد می کند
...
سیندرلای پیر / لی لی می رود
...
...
ایستگاه اول / هنوز مردی / به غیرتش گیر کرده است
قابله
این روزهای جنینی
هرچند غوطه می خورم
توی خلسۀ خاموشی
هرچند
چسبیده ام
به جفت تنهایی ،
ولی
دیوانه وار
امید می نوشم
از تمام رگ های دنیا
این پیر
چهارده قرن
باردار من است
این روزهای جنینی ، مدام
لگد می زنم به زهدانش
درد زایمان که بیاید ،
آخرین قابله و
ذوالفقار و
بند ناف دنیا
ستاره
دست بر دوشت نهاد
آن روزها
سردوشی ات
هم جنس دوستی بود
تفنگ را برداشت
" شکار نزدیک است "
آن روزها
با یک تفنگ و یک چفیه
می شد شکار عشق باشی
آن روزها
عشق
هم سنگ هستی ،
هم رنگ نیستی بود
حالا کنار ماه
می رقصد و
سردوشی ات را ...
لبخند می زند :
مبارک !
او
ستاره شد ،
سردوشی ات
ستاره باران
..................................................
پی نوشت
پاسخی به یک دوست :
سلام
از این که وقت می گذارید و نوشته های بنده رو با دقت می خونید خیلی ممنونم .
این که روی آن ها تحلیل دارید ، نشون دهنده اینه که قابل دونستین و با دقت خوندینشون .
اختلاف نظر هم یک چیز طبیعیه .
جنگ خوب نیست ولی وقتی به وطنت ، به ناموست ، به زن و بچه ی بی دفاعت ، ... و حتی به اعتقاداتت حمله مسلحانه میشه، چاره ای جز تفنگ نیست .
در عین حال ، نگاه بنده به واژه تفنگ ، نگاه نمادین بود . تفنگ و چفیه ، ساده ترین و شفاف ترین نشونه ی بچه های رزمنده بود . من در هیچ کجای شعرم از کشتن حرف نزدم . اگر شعر رو بازخوانی بفرمایید ، می بینید که به جای شکار کردن ، از شکار شدن صحبت کردم . آن هم نه شکار یک نفر دیگر شدن ،بلکه : شکار عشق شدن .
منظور این بود که توی اون دوره خاص ، اگه یه تفنگ می انداختی رو دوشت و یه چفیه دور گردنت و یه اخلاص توی قلبت ، راه باز بود برای ارتقاء روحی و رسیدن به جایی که شکار عشق شوی ( شهید شوی ) و ستاره شوی .
ولی حالا ، رفقای بازمانده از جنگ ، آلوده به سردوشی های پرستاره شده اند ...
زمانی ، به جای این سردوشی ها ، دست بهترین دوستانشون رو دوششون بود ، ولی ....
...
سپاس مجدد از نظر لطفتون
بال های کال
در کوچه ها
آینه ای
مانده اگر
بیار ،
گاهی به ریش پرستو
گاهی به بال گرگ
بخندیم
صورتمان سرخ است
ولی ،
برای پریدن
پرهای سرخ نداریم
یادت هست ؟
بال هایمان را
نرسیده چیدند
حالا
ناز بالش چوپان
پر از پر های ما
پر از
رویای پرواز است
....................................................................................
با تشکر از عزیزانی که در مدت غیبت بنده تشریف آوردند و محبت فرمودند ، در اولین فرصت برای عرض ادب ، خدمت می رسم
نقطه
بروم ...
پشت پرچین سکوت ،
سر سرسبزی فکر ،
لب رود احساس ،
کلماتم نفسی تازه کنند
پ . ن : تشنه ی چند جرعه سکوت و تفکرم . این عطش که رفع شد ، برمی گردم ، انشاءالله
غیبت
آه !
زنگ آخر !
" آقا مون " : غایب !
چه کسی به من از
ـ تصمیم کبری ـ
دیکته می گوید ؟
مداد قرمزم
بهانه می گیرد
برای نقطه ،
سرخط
.............................................................................................................
اللهم انا نشکوا الیک فقد نبینا و غیبة ولینا ...
بی قافیه
دامن کشان رفتی
از کوچه باغ غزل ها
اینجا خرابه ای ست
روی خط عبورت
شعرم چو دامن تو
سپید و خاک آلود
باخته ام
قافیه ها را
بی تو
لای واژه ها
تلو تلو می خورم
رنگ های تشنه
سبزهای زرد
زردهای سرخ
رنگ های تشنه ،
پابوس باران
چه ناگهان
فرو ریخت
آوار پاییز
ما مانده ایم و قاه قاه باد
ما مانده ایم و هزار هزار
برگ شهید ،
خفته بر خاک ،
زیر پا
....................................................................................................
با تشکر از نظر لطف دوستان ، پاسخی کوتاه به یک سوال :
چرا برگ شهید ؟
فصل پاییز فرصت خوبی است برای فکر کردن . فکر کردن به چیزهایی که از دست می دهیم ، یا از دست داده ایم . از جمله ، مردانی که در اوج سبزی ، مثل برگ خزان از شاخه های زندگی فرو ریختند و شهید شدند . بد نیست یک بار هم با این نگاه ، شعر را اگر قابل دانستید ، بازخوانی کنید .
کلمه شهید در این شعر ، کلمه ی کلیدی است .
مرغ عشق
در کوچه های شب
مهتاب می گریست
گاه تند و گاهی کند
نبض قفس می زد
در شعله های شوق
مرغ عشق
نفس نفس می زد
می سوخت
بی آه و بی نگاه
چشم می دوخت
گاهی به آسمان
گاهی به در
از راه می رسید
آن هم سفر
عالی جناب (ص)
یادش به خیر
بانوی آب (س)
یادش به خیر
از فصل انتظار
یک پلک مانده بود
...
نبض قفس برید
مرغی رهید
...
در جاده خدا
دو مرغ عشق
پر می زدند
فرق یکی شکسته بود
بر سینه ی آن دیگری
زخمی نشسته بود
...
در کوچه های شب
مهتاب می گریست
بی تاب می گریست
آه پگاه
باز هم
این سحر
بی خبر
آمدی و رد شدی از پشت در
باز هم
بی صدا
ربودند
عطر تو را کوچه ها
باز هم
پنجره
مست مست
ـ توی قاب
یاد تو جا مانده است ـ
باز هم
سهم من
انتظار
قاب شدن در قفس
غرق شدن در سراب
باز پگاه سفر
پای دلم رفته خواب
لنگه به لنگه
لنگه ای به چپ ،
لنگه ای به راست
کفش های سیاسی
جفت نمی شوند
این روزها مدام
پادرمیانی می کنم
بال هایم کو ؟
خاک می خواهم و
پلاک و چفیه
و معشوقه ای توی سنگر
تا دوباره شعر بگویم
برای سرودن
یک خشاب پر
واژه دارم
عبرتی تلخ است :
این بار
یک واژه ی " خلاص " هم
برای خودم
تاب ندارم ،
دوباره اسیری با
کفش های لنگه به لنگه
یلدا
شب مهتابی تو
دل دریایی من
و نگاهی ...
و نسیمی
که هی امواج تمنای تو را
به تن ساحل خاموشی من
می کوبید ،
رد هر رهگذری را
می شست
عکس رخسار تو آن شب
روی هر قطره من پیدا بود
و هزاران پری دریایی
تن خود را
به نگاه تو در آینه امواج
می مالیدند
و من آن شب ، ناگاه ،
به معراج تبسم رفتم ،
اولین آیه ی رسوایی خود را خواندم :
کاش
هر شب دل من دریا بود
و تو می تابیدی
کاش یلدایی
داخل زورق تنهایی من
تنگ در تنگ ، در آغوش دلم
تا سحر
می آرامیدی
شب یلدایی تو
دل بارانی من
..........................................................................................
پ ن 1) یلدا = میلاد ، وقت میلاد
شب یلدا = طولانی ترین شب سال
پ ن 2) شب یلدا ، ماه که در آسمان نیست ، شاید در آغوش کسی خفته است .
حصار
لب های کال
چشمان گس
دلم گرفته از این
حصار نقاب ها
پشت این حصار
مردی
عریان تر از کویر
تهی تر از سراب
از دست های باران
واژه می نوشد
...
برای شاه بیتم
یک جرعه کم دارم
ولایت
نخل ها شاهدند :
هم جنس درد ،
مردی که آه می کشید
هم جنس آه
چاهی که می گریست
_ چاه ، شیعه بود _
حالا کپر زده ام
با هم ولایتی ها
توی همان چاه ،
لای همان آه
ولایت من
پست مدرن ترین ولایت دنیا ،
ولایت من
عمیق ترین برج شهرمان است
زبان مردم آن
زبان در به دری ست
و وجه رایج آن
با سیلی سرخ می شود
...
هم ولایتی
سر این چاه که آمدی
دلوی بینداز و
آهی بکش
گلویی تازه کن
بذرهای ما را
مردی کاشته ست
که سردوشی اش
از جنس پینه بود
باران که بیاید
چاه می خندد
دوباره سبز می شویم
....................................
سلام
آقای خواجات ( دکتر بهزاد خواجات - دکترای ادبیات فارسی ) فرموده اند :
عزیز من ! شعر بیان حرف نیست بلکه اجرای فکر است به وسیله ی کلمات غنی سازی شده . بر این کلمه ی اجرا حساس باش
بنده متوجه منظور ایشان و به خصوص ارتباط موضوع با شعر ناقابل خودم نمی شوم .
دوستان عزیز اگر مایلند ، در این باره هم نظر بدهند و از این منظر ، اشعار بنده را نقد کنند .
متشکرم
.................................
آقا یا خانم باران سپید هم لطف فرموده اند و این طور نظر داده اند :
شعر را خواندم :
( مرد را دردی اگر باشد خوشست / درد بی دردی علاجش آتش است )
به گمانم با آقای خواجات موافقم.
در واقع شعر فقط بیان اندیشه نیست . چگونه بیان کردن اندیشه است که آن را به شعر می رساند یا نه.
در شعر شما ممکن است اندیشه های ارزشمندی نهفته باشد اما در برخی از سطرها اصلا به ساحت شعر نرسیده اند. مثلا:
ولایت من
عمیق ترین برج شهرمان است
زبان مردم آن
زبان در به دری ست
این ها بیشتر در خود شعار دارند تا شعر.
بر آهن کلمات باید آنقدر چکش بزنی تا آبدیده و پرداخت شده به زبانی بدل شوند که ...
( شمشیر لا به لای هجایم شکسته است )
موفق باشید
باز هم ازدوستان خواهش می کنم ، منت بگذارند و در این خصوص نظر بدهند .
به نظر شما ،آیا اشعار بنده به ساحت شعر رسیده اند یا همان طوری که دوست بزرگوارم فرموده اند ، شعاری هستند ؟
......................................
این هم نظر یک بزرگوار دیگر ، سرکار خانم کردبچه :
به نظرم این شعر خیلی گزارشی و روایت محوره و یه حرکت یکنواختی داره که بدون هیچ فراز و فرودی به پایان می رسه .
البته نباید تصویرهای خوبی مثل ( عمیق نرین برج / زبان دربه دری ) را ندیده گرفت . ولی باید توجه داشته باشی که تصاویر ناب توی شعرهای ناب خوش می درخشند و در شعرهای ضعیف یا متوسط در حد تصویر خوب باقی می مونن . و شاعری که میتونه تصاویر خوب خلق کنه حتما میتونه شعر خوب هم بگه .
.....................................
به دوستی عرض کردم ، نکته ای را درباره این شعر در پی نوشت خواهم گفت و آن هم این که :
در این شعر کلمه ی - ولایت - دو پهلوست .
شاید توجه به معنای - ولایی - کلمه ی ولایت ، بتواند به بخشی از ابهام ها یا نقدها پاسخ دهد .
آینه ی لیلی
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
حافظ
آن روز
آینه بودم ،
شکستنی
گندم بهانه بود
باور ندارم ،
از چشم تو
آینه
یک اتفاق ساده بود
که افتاد
در این هبوط ،
هی مسخ می شوم :
از تو به خودم
از خودم به آه
از آه به آهو
از آهو ...
لیلی !
لااقل فردا
روی قبرم بنویس :
این گرگ
آینه ام بود
زمین افتاد
شکست و
درید
قبیله ی من
این روزها
پنجره ای غبار آلود
آینه وار
تصویر بود و نبودم را
قاب کرده است
پشت آینه
قبیله ام را
- قبله ام را -
گم کرده ام
کاش باران
با هق هقم
روی شیشه می رقصید
کوچه به کوچه می آمد
عکس مرا می شست
قبیله ام را
در قاب پنجره می کاشت
قبیله ی من
سنگری
پر از شقایق
کوچ
از عکس ها
سُر خورده ام
توی خاطره ها
بال هایم کو ؟!
شاید رسیده ام !
مرا بچینید
کنار پرستوها
قاب عکس خالی
چشمک می زند
ویار
ماجرای من
از گوسفندی شروع شد
که زیر درخت ممنوعه
به غیرتم تجاوز کرد
حالا
بره ای
توی رگهام
نی می زند
در ده ما
چوپان ها
بی چون و چرا می چرند
و کوچه ها
فریاد می کشند :
های! گرگ !
ویار کرده ام
از ابرها ، مردی چرا نمی بارد ؟
قابله را خبر کنید
نبض مرا بگیرد
ببرد کربلا
دعای باران
لای نفس هام
دست و پا می زند
این روزها
گروه خونی من
گاه
آه مثبت است
و گاه
عقّ منفی
........................................................................
پی نوشت :
با تشکر از سرکار خانم لیلا کردبچه ( صاحب وبلاگی با همین نام )، به خاطر توضیح تکنیکی شون ، کلمه ی - یورتمه - را حذف کردم . ایشون فرموده اند:
وقتی نی زدن رو به بره نسبت میدی یه کار شاعرانه انجام دادی چون بهش شخصیت دادی و عمل یک انسان رو بهش نسبت دادی .
ولی وقتی بره بخواد یورتمه بره چی ؟ اونوقت عمل یه خرو بهش نسبت دادی که به نظرم نه تنها شاعرانه نیست که دلیل بر ضعف کاره . مثل اینکه بگی بلبل جیک جیک می کنه . خب که چی ؟ ولی اگه گفته باشی مثلا ( سحر بلبل حکایت با صبا کرد ) اون دیگه یه کار شاعرانه زیباست .
( یورتمه رفتن حرکتی است که در آن اسب یا خر یا هر چهارپای دیگری که دارای پاهای کشیده و بلندیست پرشهای بلندی کند به گونه ای که وقتی دو دستش را از روی زمین برمیدارد دو پایش را بلافاصله جای دستها بگذارد و این حرکت عملا برای بره و گوسفند و میش و . . . که دست و پای نسبتا کوتاهی دارند محال است . )
البته ایشون یزرگواری کردن و بخشی از توضیحات بالا را خصوصی برای بنده فرستادن که جای تشکر مضاعف داره.
باکره های عجول
گیسوی خاطره ها
بلند
چشمان خاطره ها
سرخ
زشت یا زیبا ،
در بسترشان
جای گرم من خالی ست
کامی نبرده ام
...
ثانیه ها
- باکره های عجول -
مرا
عریان
می کشند و می برند
به حجله ی گور
هم بازی
هم سایه نه
هم بازی من است ، مرگ
از کودکی
یادش به خیر
قایم باشک
چشم گذاشت ،
گریختم
لای خاطره هایم
خندیدم و پنهان شدم
فصل پرواز ، قرعه ی من بود
چشم گذاشتم ،
گریخت
از خاک ریز حسرت
تا تپه های تمنا
فردا
سرخ یا سپید
می یابمش
و دست بر دوش هم
قاه قاه می رویم
..................................................................
پی نوشت ۱ :
امروز ( بیستم فروردین ) باران از راه رسید .
دلم نیامد این شعر قدیمی را به شکرانه ی آمدنش ، تکرار نکنم :
می بارد باران
آرام آرام
در کوچه هایم
می خواهم عاشقانه بال بگشایم
شاید نسیمی شبانه
بالا برد من را ،
تا اوج ، تا بیکرانه
گونه هایم امشب هوس خیس شدن دارند
می بارد نم نم
کاش امشب یک دم
غرق شوم در آن
عاشقم ، عاشق باران
منعم مکن از عشق
آتش نی ام ، خاکم
این راز هستی ست :
خاک تا هست ،
دیوانه ی یک قطره باران است
..................................................................
پی نوشت ۲ :
به احترام دوست بزرگوار ، صاحب وبلاگ خودکار کم رنگ ، کمی شعرم را تغییر دادم . شاید باز هم بشود بهتر از این گفت و نوشت . از دوستان عزیزی که راهنمایی می کنند ممنونم . این کار باعث می شود مشق های بعدی ام را بهتر بنویسم .
دعای باران
یک شعر قدیمی به بهانه ی این روزهای بهاری ولی بی باران :
باران !
حسرت نشین ِ پنجره ام ، نمی باری ؟
منت کش ِ افق ،
بندی ِ سراب ،
سوخت گلویم از واژه های بی کسی
حتی
آهی برای کشیدن هم ، دیگر
در بساط حنجره ام نیست
باران !
بهر خدا ، نَمی
به حنجره ام نمی باری ؟
عیدانه
۱ - الاغی برای اتصال به سال قبل (!) :
شب های دربند
الاغ تنها
نه جفتی ،
نه جفتکی
پیتزا می چرد :
یادش به خیر
ده بالا
یونجه زار و
دختر مش ابرام ...
۲ - بداهه :
سحر
نعره ی نهال
پیچید :
های درختا !
ما جنگلیم ...
.......................................
باز هم سال نو مبارک
.......................................
