فصل عاشقی
بیچاره بچه ها
تقصیر ندارند
کتابهای ریاضی
تفسیر ندارند
بعد - چهار عمل اصلی -
این فصل را
باید اضافه کرد :
- جمع عاشقانه -
علامتش " بیخودی " ست
و حاصل آن
همیشه " یک " می شود
برای همین
وقتی تو نیستی
من " صفر " می شوم :
" یک " منهای " یک "
و توی هر جمع که باشم
انگار که نیستم ...
اگر فرشته ها چشمک نمی زنند
از طلوع حوّا
تا به حال ،
برای حرف زدن با ما
- آدمک ها -
نمی دانم
فرشته ها
چند بار
چهره ی تو را
قرض گرفته اند
...
بیا قرار بگذاریم
این بار
اگر خودت
لبخند زدی به من ،
چشمکی بزن ،
- اگر فرشته ها چشمک نمی زنند -
آینه های شکسته
شعرهایم
نه سبز ،
نه آبی ، نه سرخ ،
...
نه حتی سپید ،
فقط
آینه اند ،
آینه های شکسته ...
×××××××××××××××××××××
سنگی فکند
آینه ریخت
تصویر مَرد
از چنگ او گریخت
برف شهید
برادرم که جان داد
فریاد زدی : زنده باد ...
و ناگهان
یک دانه برف
کف دستم
خوابش برد
همین بهانه
برای سکوتم
کافی نیست ؟
....................................................
تسبیح به دست
می مالی
انگشت
به مهره ها
یکی یکی
جلو می روند
مدیر می شوند
اسم اعظم است ؟
یا
عصای موسی ؟!
....................................................
باور کن
اگر خدا
هر شب
ساعت نُه
- آشغال - هایش را
دم در می گذاشت
تو الان
اینجا نبودی
چسب روح
دو قطره
چسب روح
- شاهکار خدا -
کاش
بال های مرا
به آسمان می چسباند
اینک ، ولی
بالی به خاک
بالی به آسمان
آوخ ، دلم
معلق و حیران !
تبعیدی
از قبیله ام که جا ماندم
تمام دارایی ام
کلاه گشادی بود
که سرم رفت
قاضی اش کردم
محکوم شدم
به حبس ابد
لای پرانتزی که
دیروز
از کتاب قصه شهر
... پاک شد
پ ن : پسرم نمی داند
کتابی که می خواند
تا همین دیروز
پر از پرانتز بود
قاون
خندیدی
خندیدم
چشم گذاشتم :
10 ، 20 ، 30 ، 40 ...
40 سال پرید !
پشت کدام قانون
پنهان شدی ؟
کزان روز
یکی یکی
همه را شکستم ، ولی
آن خنده را
دوباره نیافتم
آن روزهای دور
آن روزها
راه سنگر
سرازیری بود
ولی
قدم به قدم
بالا می رفتی
و جبریل
پشت سرت
نفس زنان می آمد
موج سوار
تخته موج
دلش که ترک بردارد
غرق می شود
غرق می کند
این بار
با قهقهه
از موج ها که گذشتی
دلم را خوب وارسی کن
شاید
من آخرین تخته موج تو باشم
نوح ه
این روزهای طوفانی
از قبیله ام فقط
چند کشتی و
چند پیامبر باقیست،
و هزار پسر نوح ...
بالماسکه
نان
مسکن
زن
...
این روزها دلم
با هزار دجّال
بالماسکه می رقصد
دلم خوش است :
شنیده ام ، دجّال یعنی
ظهور تو نزدیک است
.........................................................................................................
پ . ن :
هرچند بدیهی به نظر می رسد ، ولی ظاهراً باید توضیح بدهم که در این شعر،
"زن" ، صفت یا اسم جنس است ، نه اسم خاص . ( اشاره دارد به جنسیت زنان ، جذابیت زنان و ... )
قبیله من
بازنویسی یک شعر نسبتاً قدیمی
( دل آدم که تنگ باشه برای اون روزا ، هی شعرای اون روزا رو از نو می خونه برای این روزا ...)
....................................................................
این روزها
پنجره ای غبار آلود
آینه وار
تصویر بود و نبودم را
قاب کرده است
پشت آینه
قبیله ام را
- قبله ام را -
گم کرده ام
کاش باران
با هق هقم
روی شیشه می رقصید
کوچه به کوچه می آمد
عکس مرا می شست
قبیله ام را
در قاب پنجره می کاشت
قبیله من :
پرنده ای خسته
به سینه اش مشتی
پلاک شکسته
حال
کفتر جلد
١- سلام و حال و احوال
٢- شکر خدا :
کفتر جلد خونه تم خداجون !
می دونی
هزار بارم پرم بدی ، دوباره
رو بومتم
دیوونه تم دیوونه تم خداجون !
آب و دونم لذیذ نیست ؟
که هست !
بال و پرم تمیز نیست ؟
که هست !
آب و دونم براهه ،
بال و پرم کوتاهه
نمی پرم ز بومت
کفتر جلد خونه تم خداجون !
دیوونه تم دیوونه تم خداجون !
٣- باز هم :
الحمد لله رب العالمین
۴- گویی سحر ،به پنجره نزدیک است ...
هندی
دلم :
هیمه و خاکستر
ای خنده هات :
کولی عریانی
رقصنده روی هیمه ها
خیاط اگر بودم
از شعر و شاعری
لب می دوختم
تا تنش کنی
...
و اهل العفو و الرحمة ...
... وان مواعید که کردی مرواد از یادت
...
حاشا
اللهم رب شهر رمضان ...
لابه لای لبخندت
حیا کاشته ای
حاشا مکن
شب های عشق آباد را
بر گونه ات
بوسه های سحر
پیداست
اعتراف
فرض کن
به عکاس بگویم
تارهای سپید را سیاه کند
و چین و چروک را
ماست مالی
و حتی
از آن خنده ها که دوست داری
برایم بکارد
باز هم
از نگاهم پیداست
چقدر
به نبودنت
خیره مانده ام
سرنوشت
این قفل ها کلید ندارند،
بشکن !
به هزارتوی من که بیایی
به جای دل،
بچه گربه ای
در جاده ای شلوغ
روی خط سبقت
با کلاف زندگی
بازی بازی می کند
پایان گربه را
در صفحه حوادث
نمی نویسند
........................................................................................
پ. ن ١ :
به یک گل بهار نمی شود، ولی
با گل نرگس، چرا
........................................................................................
پ. ن ٢ :
آقاجون ! تولدت مبارک !
مناجات
الهی
مرا هم
" پشت کوهی " کن
مثل باد ،
مثل خورشید ،
مثل جاده ای
که روی گلش
رد رهگذری پیداست
مسخ
شب و
سکوت و
خرابه ای و ما
خیره به عمق تاریکی
...
های ! کبوتران حرم !
جغد شده ایم !
... به همین سادگی
بهار
نوید
یک شعر قدیمی :
گویی سحر
به پنجره نزدیک است
_ که شب
ز هول
جامه می درد،
استغاثه به افلاک می کند
وز دامن سیاه خود
با شتاب
خون هزار ستاره را
پاک می کند
های ! شب !
زخم سیاه را چه سود مرهمی ؟
آنک سحر
چرکبار سینه ات را
تیغ می زند
می درد
هزار چاک می کند
نشسته غبار انتظار
اگرچه به قاب پنجره
_ ولی
نفس های گرم سحر
شیشه را "ها" می زند،
نمناک می کند
گویی
سحر به پنجره نزدیک است
اللهم عجل لولیک الفرج
سیاه
بی هیچ قضاوتی نسبت به هیچ فرد و گروهی
(١)
سبز و قرمز و
آبی و سپید
من برگه ام سیاه نبود !
چرا
روزگارم سیاه شد ؟
(٢)
سبز و قرمز و
آبی و سپید
یکی یکی شکست
مدادهای رنگی
تلخ است
ولی ناچار
سیاه می نویسم
خاطره ها را
زخم شعار
شعور من زخمی ست
مرهم اگر ندارید ،
فرقی نمی کند
سبز و قرمز و
آبی و سپید ،
با رنگ های سیاسی
روی شعورم ، شعار نمالید
هر بار که پاک می کنم
زخمم
تازه می شود
گفت و گو
١
روزهای جنگ ، خندید :
" بوی شیر ِ دهانت ... "
گفتم :
" دندان شیری ام
گرگ می درد "
دیروز می گریست :
" نیش زبانت ... "
گفتم :
" دندان نیشم
کفتار می درد "
امروز ولی
دندان عقلم
چنان کند است
که چرت کسی را هم
پاره نمی کند
٢
کور باش !
دور باش !
بنزهای ضد گلوله
ارابۀ خدایان
جناب گرگ
افطار می دهد
کفتارها دعوتند
با نقاب سجاده
به صرف برّه
خندید :
"بفرما ! ...
... صرف کن ! "
گفتم :
" برّه ام ، برّه ای ، برّه است ،
برّه ایم ، برّه اید ، برّه اند "
کهکشان سکوت
این برکۀ سکوت
کهکشان توست
گاهی
قلاب من
به واژه ای گیر می کند ،
وازه های قلابی
منظومه میشوند ،
منظومه ها
دور تو می گردند
این واژه های زمینی
منظومه هم اگر باشند ،
همیشه حول محور "خود"
گیج می زنند
حالا خودت بگو
کدام
به تو نزدیکترند ؟
واژه ها ؟
منظومه ها ؟
یا سکوت ؟
شراب شعر
شراب شعر
مواد لازم :
خیال سبز و
چند کلمه
طرز تهیه :
کلمه ها را بپز
روی آن خیال بپاش
و کمی عرق بریز
در قالب روز ،
حرارت کافی ،
.
.
.
در کوزه بگذار ،
آبش گوارا !
- تلخ است ولی برایش تره خرد نمی کنند -
- بی دستمال یزدی پامال می شوی -
بوی پهن
های !
همشهریان ادکلن و
دود و فست فود
در ده ما
بوی پهن یعنی :
گاو صمد
آیه های سبز را
سپید
تفسیر می کند
و آیه های سپید را
مُنیر
پنیر می زند
یعنی :
تنور کل ابرام
هنوز می تپد
و مش حَوّا
از آیه های زرد
نان می پزد
فردا صمد
بغچۀ چاشت را که باز کند
صحرا
پر می شود
از عطر آیه ها
********
لهجۀ ما
لهجۀ جیرجیرکی ست بر منار علف
که شب ها
اذان می سراید
و کوه و دره و ماه و
مش حسن و
بی بی و گلبهار و
شب پره و
کرم شب تاب
نماز شب را
به همین لهجه می خوانند
********
های !
همشهریان برَند و
باربی های دربند
این وصله ها
بوسۀ کوه است
وقتی که خسته به پای
صفدر ِچوپان
می افتد
یا دعای داس
وقتی به دامن عذرا
دخیل می زند
یا اشک عذرا
وقتی نگاهش را
به جیب خالی صفدر
کوک می زند
********
هرجند ژنده پوش
مترسک ما ، از کلاغ ها
حق السکوت نمی گیرد
اینجا ...
...
اینجا فقط باد
گاهی
کلاهبردار است
براده های کودکی
" آقا یه آدامس ... "
" خانوم ............. "
نمی داند
سینۀ چند خیابان را
مکیده
چند سمفونی بوق ،
لالایی اش
چند پیاده رو ،
دایه
چند چراغ سبز
چند پل عابر
چند پله برقی
چند خط کشی ،
هم بازی
ولی
حالا که قدش
به تابلوی ورود ممنوع
می رسد
بُراده های کودکی را
تیزتر
به چشم شهر می پاشد :
" فیلم ، عکس ، ورق ، ... "
